تبلیغات
یادداشت های پرتقالی
تاریخ : چهارشنبه 23 دی 1394 | 05:39 ب.ظ | نویسنده : فاطمه حیدری
سلام به همگی
اینجا وبلاگ منه
فاطمه حیدری هستم
توی این وبلاگ چیز های زیادی وجود داره
گاهی در مورد انیمیشن ها
گاهی دلنوشته
و گاهی هم داستان هایی که خودم نوشتم رو میزارم
و وقتی میگم داستان های خودم یعنی خودم نوشتم و مطالب دیگران رو بدون اجازه و بدون ذکر منبع کپی نمیکنم
لطفا نظر بدین
با تبادل لینک هم بیشتر اوقات موافقم
نظراتتون رو هم پاسخ میدم و در وبلاگ خودتون جبران میکنم
راستی
گاهی هم نقشه یا آموزش بافت دستبند های دوستی رو میزارم
امید وارم خوشتون بیاد
ممنون


تاریخ : دوشنبه 15 شهریور 1395 | 07:14 ب.ظ | نویسنده : فاطمه حیدری
سلام به همگی
من بالخره بعد از یه مدت طولانی برگشتم
در پست قبل معرفی کتاب الاکلنگ کودکی رو گزاشتم و امیدوارم شما هم خوشتون اومده باشه
اگر از اون خوشتون اومده، می خوام کانالی رو بهتون معرفی کنم که حتما خوشتون میاد
مدیرش خودمم و اسم کنال هم هست زنده باد کتاب
من سعی دارم که هر روز یک کتاب رو توی کانالم معرفی کنم اما خب بعضی وقتا نمیشه که شما باید به بزرگی خودتون ببخشید
در ضمن سه نکته وجود داره
1 اینکه من در هفته یک کتاب کودک، یک کتاب شعر نوجوان یا بزرگسال و بقیه روز ها هم معمولا رمان و داستان نوجوان معرفی می کنم
2 اینکه عکس های کانالمبه هیچ وجه مثل عکس پست قبل نیستن. عکسا رو خودم میگیرم و سعی میکنم از خلاقیتم استفاده کنم
3 اینکه من هیچ مطلب نامربوطی نمیزارم. فقط معرفی کتاب و گاهی اخبار دنیای کتاب، پس مطمئن باشی که این یکی متفاوته و مثل کانال های جوک و عکس و عکس نوشته و اینجور چیزا که الان خیلی زیادن نیس
پس فکر نکنم وقتتون رو داده باشید
شیوه ی معرفیم هم اینه که اول عکس رو میفرستم، بعد شناسنامه کتاب، یه مقدمه و خلاصه ی داستان و در آخر قسمتی از کتاب رو میزارم
امیدوارم خوشتون بیاد
و در آخر، لینک عضویت:
telegram.me/zendebadk



تاریخ : چهارشنبه 5 اسفند 1394 | 03:58 ب.ظ | نویسنده : فاطمه حیدری


می‌خوام یه کتاب خوب و قشنگ به اسم «الاکلنگ کودکی، ماشین هاچی‌کوچی» رو براتون معرفی کنم.

اعظم پیرزنیه که داره سرزمین رؤیاهای کودکی‌اش، زوبام رو از یاد می‌بره و این اتفاق باعث تبدیل شدن زوبام به صندوقچه‌ی فراموشی می‌شه. برای همین اهالی زوبام، صبا (البته نه دوست عزیز خودم)، نوه‌ی اعظم رو پیش خودشون میارن و ازش می‌خوان که کمک کنه و زوبام رو به یاد مادربزرگش بیاره.

وقتی با تلاش‌های صبا، اعظم به زوبام برمی‌گرده، دیگه دلش نمی‌خواد که به دنیای واقعی برگرده؛ پس کابوس‌ها تلاش می‌کنن تا او رو نابود کنن،‌ اما...

بهتون پیشنهاد می‌کنم حتماً این رمان رو بخونید؛ چون خیلی هیجان‌انگیز و پرماجراست.

البته اگه از خوندن کتاب‌های کَت و کلفت وحشت ندارید.

این کتاب رو کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان چاپ کرده و نویسنده‌اش آقای «محمد رمضانی» است.



تاریخ : سه شنبه 4 اسفند 1394 | 01:36 ب.ظ | نویسنده : فاطمه حیدری
سلام به همه
گفته بودم که گاهی توی وبلاگم آموزش دستبند دوستی میزارم
اما اگه کسی ندونه که چه جوری باید گره ها رو بزنه که نمیتونه دستبند ببافه
به همین دلیل امروز اولین قسمت آموزش که همون گره ها هستن رو آوردم
نگران نباشید چون اگه با توضیحات من متوجه نشین با عکس ها حتما متوجه میشین
خب دستبند دوستی فقط چهار نوع گره داره که الان دو تا رو  یاد میگیرین
در ضمن یکی از خوبی های دستبند دوستی اینه که هیچ هزینه ی خاصی نداره
فقط یه مقدار کاموا لازم دارین که توی همه ی خونه ها پیدا میشه
فقط یه توصیه دارم:
وقتی که هنوز تازه کار هستین از نخ های گرون استفاده نکنین
نخ های لیز یا سسر هم به درد نمیخورن چون نمیتونین گره ها رو سفت کنین
من سه مدل نخ بهتون پیشنهاد میکنم که اگه توی خونه داشتین ازشون استفاده کنین
1.نخ کتان
2.نخ مومزده
3.نخ کوبلن
در ضمن از فروشگاه تاروپود یا فروشگاه رنگی رنگی هم میتونین پک کامل دستبند دوستی رو خریداری کنین
در مورد اونا توضیحی نمیدم چون توی خود اون سایت ها میتونین توضیحاتشون رو بخونین
خب دیگه حرف زدن بسه
دو تار نخ بردارید تا تمرین رو شروع کنیم
من از دو رنگ قرمز و سفید استفاده کردم اما چون سفیدش یکم سخت دیده میشه،گره ها رو با قرمز زدم

1.گره راست به چپ


این از نخ ها
دقت کنین که نخ قرمز سمت راسته و سفید سمت چپ
بعد نخ قرمز رو به شکل عدد چهار  انگلیسی در میارم:



اگر دقت کنین میبینین که در نقطه ی تقاطع نخ ها،نخ قرمز روی نخ سفید قرار داره
حالا ته نخ قرمز رو از زیر نخ سفید رد می کنیم:




بعد میکشیم تا سفت بشه:



وقتی این مراحل رو یه بار دیگه تکرار کنین،میتونین بگین که یه گره زدین
گرهتون باید این شکلی باشه:



ببخشید که توی عکس زیاد معلوم نیست
باید شکل یه خط صاف بشه
خب همینطور که میبینین جای سفید و قرمز عوض شد
قرمز اومد چپ و سفید اومد راست.



2. گره چپ به راست
این گره دقیقا مثل گره راست به چپه و فقط جای نخ ها و جهت گره زدن فرق می کنه
به همین خاطر این دفعه فقط عکس ها رو میزارم
ولی دقت داشته باشین که هیچ وقت نصفه رهاش نکنین
مثلا وقتی این جوری شد:



نگین که خب دیگه تموم شد
بلکه باید یه بار دیگه این مراحل رو تکرار کنین تا بشه یه گره کامل
خب اینم از عکسا:



















پی نوشت:
ببخشید اگه بعضی از عکس ها خرابن
امیدوارم با توضیحاتم متوجه بشین
اگر متوجه نشدین میتونین به لینک زیر مراجعه کنید:
http://forum.taropod.ir/showthread.php?tid=2






تاریخ : دوشنبه 3 اسفند 1394 | 10:28 ق.ظ | نویسنده : فاطمه حیدری

داشتم با پسرخاله ام امین و خواهر کوچکم فائزه نقاشی می کردم. امین یک شیر کشید و گفت: «این هم یک شیر کت و شلواری.»

و خندید. من و فائزه هم خندیدیم. شیر، عصبانی از توی نقاشی بیرون پرید. من فائزه را بغل کردم و باهم به گوشه‌ی اتاق فرار کردیم، اما آن‌جا دیگر گوشه‌ی اتاق نبود؛ بلکه ما در یک دشت وسیع بودیم. شیر کت و شلواری گفت: «من چیم خنده داره؟ هان؟»

امین با ترس و لرز گفت: «هیچی. به خدا هیچی.»

شیر کت و شلواری گفت: «پس به چی خندیدید؟»

فائزه داشت گریه می کرد. گفتم: «خواهش می کنم ما رو نخور.»

یکهو شیر خنده‌ی وحشتناکی کرد و گفت: «مگه من آدم‌خوارم؟»

فائزه با قیافه‌ی حق به جانبی گفت: «یعنی نیستی؟»

شیر گفت: «نه! من شما را بخشیدم. حالا بیایید باهم دست بدهیم.»

ما درحالی‌که از ترس می لرزیدیم، با او دست دادیم وبعد باهم بازی کردیم. بعد از چند ساعت امین با شیر دست داد و خداحافظی کرد، اما من تا خواستم با شیر دست بدهم، فائزه به طرفی رفت ومن فقط توانستم به او بگویم: «خداحافظ!»

وقتی فائزه را گرفتم، برگشتم تا با شیر دست بدهم که دیدم هر سه توی اتاق هستیم. به امین گفتم: «خیلی عجیب بود. نه؟»

اوگفت: «چی ؟»

گفتم: «ماجرای شیر دیگه.»

او خندید و گفت: «حسابی خیالاتی شدی ها!»

ومن با خودم گفتم: «بله. حسابی.»



تاریخ : سه شنبه 29 دی 1394 | 01:46 ب.ظ | نویسنده : فاطمه حیدری
سلام
این پست بیشتر به درد کسایی میخوره که به موضوعات هنری مثل بافتنی و این جور چیزا علاقه دارن
سایت تاروپود سایتیه که توش آموزش قلاب بافی ،بافتنی با میل،دستبند دوستی و ..... قرار داره
من بافت دستبند دوستی رو از همین سایت یاد گرفتم
این سایت حتی نخ و بسته ی آموزش بافت دستبند دوستی رو هم داره
توی انجمن های این سایت همه چی پیدا میشه
از بازی های جور واجور گرفته تا ساخت عروسک
خلاصه سایت کامل و خوبیه
اینم از آدرس سایت:
http://taropod.ir/blog/
امیدوارم لذت ببرین
خداحافظ تا پست بعدی


تاریخ : چهارشنبه 23 دی 1394 | 07:30 ب.ظ | نویسنده : فاطمه حیدری
سلام
یه نظر سنجی گزاشتم درباره ی اور افتر های
زودتر رای بدین
میخام ببینم کدوم شخصیت طرفداراش بیشتره


تاریخ : چهارشنبه 23 دی 1394 | 05:07 ب.ظ | نویسنده : فاطمه حیدری
سلام دوستان
من خودم عاشق کارتون my little pony هستم
گفتم شاید خیلی ها مثل من باشن برای همین لینک دانلود هر پنج فصل این کارتون در  ادامه مطلب قرار داره
به همراه چند تا عکس


ادامه مطلب
تاریخ : پنجشنبه 23 مهر 1394 | 12:56 ب.ظ | نویسنده : فاطمه حیدری


آخه شما تاحالا وبلاگی رو دیدین که بیشتر از 170 تا بازدید داشته باشه،بعد تعاد کل نظراتش 4 یا 5 تا باشه؟

یه زره نظر بدین دیگه.




تاریخ : یکشنبه 19 مهر 1394 | 01:44 ب.ظ | نویسنده : فاطمه حیدری

سلام

امروز میخام یه سایت خوب، به اسم نوجوانها پلاس رو بهتون معرفی کنم

این سایت برای نوجوانهاست و بخش های مختلف داره مثل:

انواع مشاوره

معرفی بازی

بازی آنلاین

معرفی فیلم

مطالب علمی هنری و ...

اخبار مربوط به نوجوانها

مسابقه های جواب بده و جایزه ببر که جایزه های خوبی هم دارن

مسابقات عکاسی و داستان نویسی و غیره

و خلاصه کلی موضوعات دیگه که به نوجوانها مربوط میشه

در ضمن توی این سایت گروه هایی هم وجود دارن که توسط خود اعضا تشکیل داده شدن و شما میتونید تو موضوعات مختلف نظرات دیگران رو هم بدونین

بیشتر قسمت های سایت رو همه میتونن شرکت کنن اما بعضی قسمت ها مثل مسابقه و عضویت در گروه های مختلف به عضویت در سایت نیاز داره

اینم آدرس سایت:

http://www.nojavanha.com/



تاریخ : شنبه 18 مهر 1394 | 05:57 ب.ظ | نویسنده : فاطمه حیدری
سلام
شما تو تابستون چیکار میکردین؟
من دستبند میبافتم
اگر تونستم عکس همه ی دستبندهام رو میزارم
اما فعلا این دوتا باشه تا بعد


این اولیش


اینم دومیش
.
.
.
.
.
.
پی نوشت:اون لوگوی کوچولوی تاروپود و اون کاغذی که خودم روش نوشتم تارو پود به این خاطره که اینارو قبلا تو سایت تاروپود گذاشته بودم.


تاریخ : یکشنبه 12 مهر 1394 | 01:54 ب.ظ | نویسنده : فاطمه حیدری
من عاشق کلاس شیشم هستم!

تاریخ : سه شنبه 7 مهر 1394 | 07:55 ب.ظ | نویسنده : فاطمه حیدری

سلام

من امروز میخام یه قصه ی غم انگیز براتون تعریف کنم

چیزی که شاید برای خیلیا اتفاق افتاده باشه

شیش ماه پیش این موقع......

من تو شهری زندگی میکردم که خیلی از خیابوناشو میشناختم

به مدرسه ای میرفتم که همه جاشو عین کف دستم میشناختم

و دوستایی داشتم که بیشتر از پنج سال بود که میشناختمشون

اما الان........

توی شهری زندگی میکنم که چیز ازش نمیدونم

به مدرسه ای میرم که گاهی اوقات توش گم میشم

و دوستای دارم که یه هفته هم نیست که میشناسمشون

درسته که از مدرسم بدم نمیاد

عاشق معلمم هستم

و از صحبت کردن با دوستام لذت میبرم

اما خب هیچ جا خونه نمیشه

زندگیه دیگه

یهو میبینه یه مزایده،مسیر زندگیتو عوض میکنه.



  • paper | زرین باکس | ماه دامین